![]() |
![]() |
|
| ما به توسعه عمران و آبادانی نگین ایران زمین(خوی)مي انديشيم..محتاج همراهی و همتتان هستیم |
|
خاندان پارسا سه نسل حضور مؤثر در صفحات تاریخ خوی خاطراتی از آقای اصغر پارسا نماینده مردم خوی در دوره دکتر مصدق ـ به کوشش مهندس علی پارسا
اشاره : می گویند تمدن ماشینی جدید گرچه فاصله های مکانی بسیار را کوتاه کرده است، ولی موجب دوری دلها نیز شده است. دیگر مانند قدیم مردم حوصله دور هم نشستن و گوش دادن به درد دلها و حرفهای همدیگر را ندارند و بیشتر ترجیح می دهند وقت خود را با وسایل ارتباط جمعی چون روزنامه، رادیو، تلویزیون و اخیراً اینترنت بگذرانند. و البته این واقعیتی است هم ملموس و هم دردناک. اما در این میان استثناءهایی نیز پیدا می شوند. مواردی که اگر این وسایل نبودند امکان برقراری ارتباط محال و یا بسیار مشکل می نمود. اتفاقی که برای نگارنده نیز افتاد. سال گذشته نوشته ای در معرفی کتاب پربار «فرهنگ نام آوران خوی» نوشته جناب بهروز نصیری و بیان دیدگاههای خود درباره آن نوشتم که در هفتهنامه اورین خوی به چاپ رسید و در وبلاگ شخصیم نیز در اختیار علاقمندان قرار گرفت. در آن نوشته به قصد بزرگداشت و نیز اطلاع همشهریان لیستی از مشاهیر نامدار خوی آوردم که به هر دلیل نامشان و شرح احوالشان در فرهنگ مزبور نیامده بود و پیشنهاد گردید که در جلد دوم اثر به آنان نیز پرداخته شود. در این میان از نماینده پرشور شهر خوی در دوران ملی شدن صنعت نفت و نخست وزیری جناب مصدق نیز نام بردم ولی متاسفانه با پیشوند «مرحوم»! (این نیز از آنجا ناشی شد که گمان می بردم گذر سالها و دست تطاول روزگار وجود ایشان را از ما گرفته است.) چندی پیش در قسمت نظرات وبلاگ نگارنده، شخصی که خود را فرزند ایشان معرفی کرده بود به بنده اطلاع دادند که آن بزرگوار نه تنها مرحوم نشده اند بلکه با سلامت کامل در کنار خانواده شان به سر می برند. این پیغام برایم از دو بعد خوشحال کننده بود : اولا آنکه در هر حال خبر سلامتی انسانی بود، آن هم انسانی که روزگاری در تاریخ این شهر و بوم تأثیری داشت و یادی نیک از خود بر جای گذاشته بود. از سوی دیگر این پیغام روزنه ای بود که می توانستم به وسیله آن منبعی بکر برای تحقیقات تاریخی خود در مورد تاریخ و سرگذشت خوی و خاندانها و نامداران آن بیابم. لذا بی درنگ به وسیله همان اینترنتی که در اول نوشته به بیان برخی مضرات آن پرداختیم و از جور آن در دوری دلها فریادها برآوردیم، پیغامی برای فرزند جناب آقای اصغر پارسا یعنی جناب مهندس علی پارسا ارسال داشتم و خوشحالی خود را از در قید حیات بودن ابوی گرامیشان و اظهار تاسف به خاطر اشتباه سهوی روی داده به اطلاعشان رساندم و تمایل خود را برای برخورداری از راهنمایی های ایشان و ابوی در راستای تحقیقات تاریخی خود ابراز داشتم. مدتی بعد جناب مهندس مجموعه خاطراتی را که خواهید خواند برایم فرستادند و متعاقب آن با تماس تلفنی حقیر را بیشتر شرمنده ساختند. آن گونه که ایشان اظهار می داشتند خاطرات مزبور بخشی از کل خاطرات جناب اصغر پارسا می باشد که قرار است در آینده ای نزدیک به صورت کتابی مستقل انتشار یابد. لازم می بینم اندک توضیحی در مورد خاندان پارسا و خود صاحب خاطرات بیاورم، سپس شما را به خواندن آنها دعوت کنم. در طی دوران حکوت سلسله صفویه شهر خوی به دلیل واقع شدن در منطقه ای سوق الجیشی بارها مورد تهاجم قوای امپراتوری عثمانی قرار گرفت و آن رونق دیرین خود را از دست داد. در این میان تنها کسی که رونق و شکوه گذشته آن را به او بازگرداند حاکم بافراست و سیاستمدارش احمد خان دونبوللو بود. این خان قدرتمند و مردمدار که در سه دهه پایانی قرن دوازدهم هجری بساط حکمرانی خود را بر پهنه بزرگی از مملکت آذربایجان گسترانیده بود، دست به کارهای اساسی زد و شهر خوی را بر بنیانی جدید از نو ساخت و در اندک مدتی آن را ملجأ بسیاری از خاندان ها و علمای پرآوازه نمود که به سبب وجود امکانات و از آن مهمتر امنیت رحل اقامت در این باغ عدن افکندند. پس از قتل ناجوانمردانهاش نیز پسر باکیاستش حسینقلی خان راه پدر را ادامه داد و بر عظمت خوی افزود. بسیاری از خاندانها که امروزه در خوی مشهور هستند اجدادشان در آن زمانها به خوی آمده اند چون امامی، ریاضی و ... . جد خاندان پارسا نیز از کسانی است که در سالهای اولیه حکومت قاجاری از قصبۀ زنوز مرند به خوی آمده و در این شهر بهشت منظر اقامت گزیده است. از این خاندان سه نفر در سه دوره متفاوت نمایندگی مردم خوی را بر عهده داشته اند : 1. حاج علی اصغر پارسا نماینده و رئیس انجمن ولایتی خوی در دوران انقلاب مشروطیت که در رمضان سال 1327 قمری (1288 شمسی) به دست مجاهدین ترور شد. 2. حاج محمدرضا پارسا نماینده مردم خوی در دوره رضاشاه 3. اصغر پارسا (صاحب خاطرات) نماینده مردم خوی در اوایل دهه سی مصادف با جریان ملی شدن نفت. (برای آگاهی از فعالیت های مردم خوی و آقای پارسا در جریانات آن دوره نگاه کنید به مقاله آقای الهوئردی مرادلو در شماره 165 (29/5/84) هفتهنامه اورین) صاحب خاطرات متولد سال 1298 شمسی در خوی بوده و در دانشکده حقوق دانشگاه تهران تحصیل کرده و سپس به استخدام وزارت خارجه درآمده است. در سال 1330 (1951 م) به نمایندگی از مردم خوی در مجلس ملی حضور یافته و در کودتای 28 مرداد 1332 از سوی عوامل رژیم پهلوی دستگیر و به زندان افتاده است. حالیه نیز در سن 87 سالگی در تهران روزگار میگذراند. برای کسب اطلاعات بیشتر از زندگی پرماجرای ایشان می توانید به آدرس زیر مراجعه فرمایید (مطالب به زبان انگلیسی است) : http://www.geocities.com/asghar_p لازم می دانم مراتب قدردانی خود را از جناب مهندس علی پارسا به خاطر ارسال این نوشته ها بیان دارم و برای ایشان و خانواده محترمشان آرزوی پیروزی و بهروزی کنم. امیدوارم در آینده ای بسیار نزدیک شاهد چاپ و نشر کامل اثر باشیم، باشد که با این کار غبار تاریکی از روی برخی حوادث این مرز و بوم برداشته شود و گوشه هایی از تاریخ بر مردم آشکارتر گردد. شما را به خواندن متن خاطرات دعوت می کنم. ـ اورین مقدم (muqeddem_a@yahoo.com ) * * * خانواده ـ پدربزرگ
پدربزرگ من حاج علىاصغر خوئی بود. پدر ایشان حاج محمدصادق نام داشت که بازرگان بود. پدر حاج محمدصادق هم اصلاً از زنوز از روستاهای اطراف مرند به خوی آمده بود. چون در آن موقع سجل و شناسنامه نبود اکنون تاریخ تولد ایشان را نمیدانیم. حاج علیاصغر تاجر و اهل بازار بود و برای تجارت از خوی به روسیه و عثمانی میرفت و مدتی در طرابوزان مقیم بود و تجارتخانهای داشت. در حدود دوره مشروطیت در طرابوزان با دختر یكى از خانوادههای ایرانیهای مقیم طرابوزان ازدواج كرد. مادر بزرگم نامش «بالاخانم» و دختر حاجی میرزابابا خوئی از تجار معروف بود که به او حاج شیخ مىگفتند. این حاج شیخ در واردات بشقابها تجارت عمدهاى داشت. خیلی از بشقابهای قدیمی که از خارج به ایران میآمد سفارش او بود و پشت این بشقابها هم به شیوه برخی از تجار داده بود نوشته بودند «حسب فرمایش حاج شیخ». مادربزرگم كه متولد تركیه (یعنى عثمانى آن وقت) بود، آنجا زندگى كرده بود و بعد كه ازدواج كردند با جدم به ایران آمدند. یادم هست که مادربزرگم به رسم عثمانىها یا تركهاى فعلى، صبحها بهجای نان و پنیر، نان و زیتون مىخورد. ما هم در بچگى عادت كرده بودیم كه صبحها زیتون و گوجه فرنگى و خیار بخوریم. پدربزرگ و مادربزرگم در سال ۱۳۱۲ هجری قمری بعد از فوت حاج حسین که شریک پدربزرگم بود ودر خوی مستقر بود به ایران آمدند و در خوی ساکن شدند. خواهر مادر بزرگم در استانبول ماند و آنجا شوهر کرد و احفاد و اولاد ایشان هماکنون در ترکیه هستند و به این ترتیب بخشی از خانواده ما در ترکیه هستند. از پدرم درباره جدم چند خاطره شنیدهام. پدرم میگفت ایشان هر سال یک ماه کار تجارت خود را تعطیل میکرد و به امور خیریه میپرداخت. در یک مورد او به خرج خود به تعمیر پل خاتون [خاتین کؤرپوسو] در نزدیکی خوی روی رود قطور [قوتور چایی] مشغول شده بود و پدرم که کودکی بود در کنار او ناظر به کار کردن او بود. خود جدم آستینها را بالا زده بود و با کارگران کار میکرد و کاهگل و ساروج درست میکرد و ناوه میکشید. پدرم میگفت در حین کار دیدم کالسکهای از طرف خوی به ما نزدیک میشود. چون در خوی فقط امیرتومان حاکم ولایت کالسکه داشت فهمیدم که حاکم دارد میآید و نگران بودم که پدرم را در این وضع با دست و صورت گلآلود ببیند. چند بار به پدرم گفتم که حاکم دارد میآید ولی او توجهی نکرد و بهکار خود مشغول بود. بالاخره حاکم رسید روی چمن آن منطقه که به «قودوق بوغان» (به ترکی یعنی جائیکه کرهخر غرق میشود) معروف است به استراحت پرداختند. پدرم آفتابه خواست و دستش را شست و نزد حاکم رفت و دستور چای داد و مدتی نشستند و صحبت کردند و بعد حاکم سوار شد و رفت. بعد از رفتن او پدرم گوش مرا گرفت و محکم کشید و گفت پسر این چه حرفی بود که میزدی و میگفتی که حاکم میآید؟ من یکسال کار کردهام و یک ماه از پول خودم این کار خیر را میکنم. من نباید از او خجالت بکشم. او باید خجالت بکشد که دهها برابر من پول دارد و حاکم ولایت است و کاری نمیکند. خاطره دیگری که پدرم از جدم تعریف میکرد این بود که او تمام مخارجی را که برای امور خیریه، و بعد از مشروطه برای انجمن خوی، [هزینه] میکرد در دفترش مینوشت و در مقابلش یادداشت میکرد «طلب از حضرت رسول». جدم نسبت به زمان خودش روشنفكر بود. در کتابخانه من کتابهائی هست مثل ناسخالتواریخ یا روضةالصفا یا دوره حبلالمتین که ایشان خریده بودند. پدرم این کتابها و نشریات را براى پدربزرگم مىخواند چون او سواد فارسى چندانی نداشت. با شروع نهضت مشروطیت ایشان هم به مشروطهخواهان پیوستند. پدرم در یادداشتهای خود درباره جدم مینویسد : در سال ۱۳۲۴ که انقلاب مشروطه و آزادیخواهی در تمام نقاط ایران شروع شد مرحوم از مشروطهخواهان طرفداری کرد. هر قدر از علما و اعیان ایراد میگرفتند میگفت شما نمیدانید یک ملتی نمیتواند اینطور زیر فشار ظلم و ستم ستمکاران زندگی کند. بروید خارج، ملل دیگر و زندگانی آنها را نگاه کنید، قبول خواهید کرد که مرگ از این زندگی که ما داریم بهتر است. پس از امضای فرمان مشروطه که در خوی هم مثل دیگر شهرهای ایران انجمن ولایتی تشکیل شد، با اصرار مشروطهخواهان خوی به سمت ریاست انجمن انتخاب شد. احمد کسروی در کتاب تاریخ مشروطه خود (صفحه ۲۳۸ و ۸۷۳) نام ایشان را به عنوان یکی از بازرگانان مشروطهخواه خوی و رئیس انجمن ذکر کرده است. بعد از توپ بستن مجلس و ورود نیروهای دولتی و نیروهای سردار ماکو به سرکردگی عزتالله خان سالار به خوی او همچنان محترم ماند. بعد که آزادیخواهان تبریز و گیلان غلبه کردند و از نو مشروطه را بپا کردند جدم دوباره عضو انجمن خوی شد. آن مرحوم به دست یکی از مجاهدین خود خوانده قفقازى ترور شد. این مجاهدان ایرانیانی بودند که در قفقاز کار میکردند و با شروع نهضت مشروطیت عدهای از آنان به ایران آمدند و در جریان انقلاب مشروطه شرکت داشتند. اینها از قفقاز، یا بهقول ما «اوتای»* مىآمدند و خیلى از آنها به تهران و جاهاى دیگر هم آمده بودند، ولى بیشتر در آذربایجان و گیلان بودند. كشته شدن او هم به این ترتیب است (تفصیل آن را آقای مهدی آقاسی محقق اهل خوی در کتاب خود «تاریخ خوی» نوشتهاند). خوی در قدیم مثل بسیاری از شهرها دروازه داشت. من دروازه خوى را كه ژنرال گاردان فرانسوى ساخته بود حتى در سن هفت، هشت سالگى كه مادربزرگم مرا به خوی مىبرد، مىدیدم. جلوی این دروازهها از روستائیانی كه محصولاتشان را برای عرضه به شهر مىآوردند، مالیاتی مىگرفتند. وقتى كه انقلاب شد، هفت هشت نفرى از آن مجاهدینى كه از آن طرف آمده بودند اكتبریستها =دکابریست؟= به آنها مىگفتند، آنها انقلاب اكتبر 1905 را كرده بودند. بعضی از اینها چون در انقلاب شرکت کرده بودند خود را در سطحی بالاتر میدانستند و حق هر کاری را برای خود قائل بودند. اینها (مثل بعضی از كمیتههائى كه بعد از انقلاب درست شد) شروع كردند به اجحاف به روستائیان و دهقانان یا باغدارها و دم دروازه از آنها اخاذی میکردند و سخت گرفتنند. جدم که رئیس انجمن ولایتی خوی شده بود بر سر این موضوع با آنها طرف شد. به همین دلیل یکی از آنها بنام آیدین پاشا که اصلا اهل قارص در ترکیه فعلی بود وقتى كه پدر بزرگم از مسجد قاری در خوی بیرون مىآمد، ایشان را با تیر زد و كشت. پدرم مىگفت (مادرم هم شبیه به این را مىگفتند) وقتى پدربزرگم را تیر زدند او را آوردند در حیاط بزرگ منزلشان در خوى گذاشتند. آن موقعى بود كه عثمانیها علیه ارمنىها حمله مىكردند، برای اینكه ارامنه را از خوى بیرون كنند. خلیل پاشا فرمانده نیروهای عثمانی = یا شهبندر (کنسول)؟= یك پرچم عثمانى فرستاده بود كه آن را روى جنازه مرحوم جدم بكشند و پرچم دیگری هم بر سردر منزل بزنند به عنوان بیرق و به نشانه اینکه خانه و جنازه زیر حمایت عثمانی است تا امن باشد. پدرم و مادرم مىگفتند وقتى «آبا» (ما به مادربزرگ مىگفتیم آبا) به سر جنازه آمد و دید كه پرچم عثمانى، به قول خودش با «آی اولدوز» (ماه و ستاره)، آنجا است، با اینكه سالها در عثمانی زندگی کرده بود، عصبانى شد و آن پرچم را برداشت و چادر خودش را از سرش كشید و روى او انداخت و گفت: «من یك عمر ولایت على را قبول داشتم، حالا بروم زیر بیرق عمر؟ من ایرانى هستم، پرچم ایران را اگر دارید بیاندازید، اگر ندارید، همین چادر بس است.» گفته شد که بعدها قاتل پدربزرگم وقتی بمبی در دست داشته منفجر شده و کشته شده است. پدر
پدر
پدربزرگم پنج پسر و چهار دختر داشت. فرزند بزرگ او زهرا نام داشت که در وبای سال ۱۳۲۵ هجری قمری در خوی فوت کرد. سه دختر دیگر پدر بزرگم حاج زینت خانم و کبرا خانم و صغرا خانم بودند که کبرا خانم در جوانی به مرض سل استخوان درگذشت. پدرم، حاج محمدرضا پارسا، پسر بزرگ او بود و در طرابوزان متولد شد. پسران دیگر او حاج محمد حسین پارسا (که او هم در ترکیه بهدنیا آمد)، حاج محمد حسن پارسا، حاج محمد صادق پارسا و محمد یوسف پارسا بودند. بعد از مرگ پدربزرگم، پدرم هم مثل او به تجارت پرداخت هرچند بیشتر اهل كتاب و فعالیتهای اجتماعى بود. در جریان جنگهائی كه حالا به «قتل عام ارمنىها» معروف است ژنرال آندرانیك ارمنى حمله كرد به خوى، و مردم خوی در مقابل آنان دفاع می کردند. پدرم با اینكه انتظاری از او نمیرفت، روى سائقه ایرانى بودن، در سنگر مدافعان شهر گلوله مىآورد و كمک مىكردند و در دفاع از شهر شرکت كرد. شرح این دفاع از خوی را کسروی در «تاریخ هجده ساله آذربایجان» از قول پدرم آورده است. (صفحههای ۷۵۲ تا ۷۵۵) بعداً پدرم سالهاى زیادى در دوره انقلاب شوروى، در تفلیس و باطوم زندگى مىكردند. در آن زمان در ایران شناسنامه و نام خانوادگی رایج نبود ولی چون برای تجارت در روسیه احتیاج به نام خانوادگی داشتند به اصغروف معروف شدند، به معنی فرزند اصغر. این که نام خانوادگی ما اصغرزاده دارد مربوط به همین است. بعد که در ایران نیز بنا بر تعیین نام خانوادگی شد ایشان نام پارسا را انتخاب کردند ولی وقتی که عمویم از طرف خانواده برای ثبت و دریافت شناسنامه مراجعه کردند نام اصغرزاده را نیز حفظ کردند و نام خانوادگی ما شد اصغرزاده پارسا. در مورد ارمنىكشى عثمانیها خاطره دیگری دارم و آن اینکه در تبریز كه بودیم، مادربزرگم آن موقع در تبریز بود، یك روز دیدم كه در میزنند، در را باز كردم و دیدم دو پیرزن، که مثل ارمنىها «یاشماق» بستهاند، آمدند تو و با مادربزرگم خیلى خوش و بش كردند. من بعداً از مادربزرگم پرسیدم اینها كى بودند؟ گفت وقتى خلیل پاشا آمد به خوی و ارمنىها را مىكشتند، این دو نفر مادر و دختری ارمنی بودند که از حیاط طویله آمدند (خانه بزرگى بود و در نداشت) و خود را در حوض بزرگ خانه انداختند تا غرق شوند و بهدست عثمانىها نیافتند. پدرت پرید توى حوض و اینها را نجات داد و نگهداری کرد (البته مادر بزرگ به شوخى هم مىگفت این کار پدرت بخاطر انسانیت نبود، بلکه به خاطر اینكه دختر بودند). این دو نفری که امروز آمدند همان مادر و دختر بودند که در تبریز مقیم هستند گاهى برای تشكر از کار آن زمان پدر تو به دیدن ما مىآیند. پدرم مدت زیادی برای امور تجاری در قفقاز و روسیه زندگی میکرد. به همین خاطر من تا سن پنج، شش سالگى پدرم را ندیده بودم، تا وقتى كه ایشان از سفرهای تجاری تفلیس و روسیه به تبریز بازگشتند. او بخصوص بعد از بازگشت از روسیه خیلی متجدد شده بود و بیرون از منزل کت و شلوار میپوشید و کراوات میبست ولی اغلب یک عبا هم روی آنها میپوشید. به دلیل همین نوع لباس پوشیدن عدهای در تبریز او را تکفیر کردند. او به موسیقی هم علاقه داشت و دستگاههای موسیقی ایرانی را میشناخت و از جمله کسانی بود که در منزل دستگاه گراموفون داشتند. من دستگاه گراموفون کوکی منزلمان را با آن بوق بزرگش یادم هست. پدرم در تبریز هم به تجارت پرداخت ولی بیشتر اهل کتاب ومطالعه و معاشرت با اهل علم و اهل قلم بود. از جمله دوستانش حاج میرزا علینقی گنجهای (پدر مهندس گنجهای مدیر روزنامه باباشمل) و میرزا محمود غنیزاده (سراینده مثنوی «هذیان») و حاج آقا تقی شجاعی بودند. = کسروی= پدرم روزنامه حبلالمتین را آبونه بود و جلد شده همه آنها را داشتم. قسمتی از كتابهای کتابخانه من مال مرحوم پدرم است. او در سفرهایش به استانبول یا قفقاز کتابهائی را که به نظرش جالب توجه میآمد میخرید، فارغ از آنکه به موضوع آن آشنا باشد یا نه. برخی کتب ریاضی یا شیمی در مجموعه او موجود است که احتمالا بهخاطر کمیابی یا نایابی اینگونه کتابها در ایران خریده است. شاید هم آرزو داشت که شبیه این کتب روزی در ایران هم منتشر شود. اخیرا بخش مهمی از کتابهای غیر خطی او را که اغلب به ترکی عثمانی است به کتابخانه «بنیاد دائرةالمعارف بزرگ اسلامی» هدیه کردم تا پژوهندگان از آنها استفاده کنند. پدرم در انتخابات انجمن شهر تبریز زمان رضاخان به شوراى شهر تبریز انتخاب شدند و نایب رئیس انجمن شهر تبریز بودند. باغ گلستان و شاهگلى [شاه گؤلو] )كه الان به آن ائلگلى مىگویند) هم از یادگارهای دوره ایشان است. یادم است كه آن موقع بچه بودم و مىدیدم كه مصالح ساختمانی به آن منطقه مىآورند. از پدرم پرسیدم اینها برای چیست؟ گفت این شاه گلی استخر بزرگی است که گویا در زمان ناصرالدینشاه درست شده و در اثر نگهداری نکردن در زمان محمدعلىشاه و احمدشاه لجن گرفته و ما دادهایم آنجا را تمیز و تعمیر كنند. این استخر با بنائی که ساختند، شد همین شاهگلى یا ائلگلى كه الان هست. باغ گلستان هم در تبریز در ابتدا قبرستان خرابه و متروکی به نام «قبرستان گجیل» بود. من قبرستان بودنش را یادم هست چون جمعهها هر وقت مىخواستم از خانه بروم به باغ در محله شاوا (که گاه شاهآباد میگویند)، چون بچه بودم و از قبرستان مىترسیدم، آنجا را مىدویدم. آن قبرستان را به باغ گلستان تبدیل کردند. بانی آن کار هم پدرم بود. بعد پدرم در اوایل سال 1312 به نمایندگى مجلس انتخاب شد. نماینده قبلی خوی مرحوم دیبا که در موقع انتخاب رئیس دفتر تیمورتاش بود، پس از عزل تیمورتاش مغضوب شده بود و مثل سایر كارهاى رضاشاه او را كنار گذاشتند. در زمان رضاشاه روال انتخابات در ولایات چنین بود که برای انتخاب نماینده مجلس از ماموران یا جاسوسهاى خودشان در محل یا اهل ثقه مىپرسیدند که برای نمایندگی آدم موجهى كه روشن هم باشد كیست؟ برای انتخاب وکیلی به جای آقای دیبا هم از تهران با تبریز تماس گرفته بودند. منصورالملك (علی منصور) که آن موقع استاندار آذربایجان بود، در جواب تلگراف مىزند كه این آقای محمدرضا پارسا مناسب است. با اینکه نصف انتخابات انجام شده بود پدرم به نمایندگى انتخاب شد. از تهران دستور داده بودند كه برای انتخابات خوى و جلفا و سلماس و ماكو (یا به اصطلاح آن زمان ولایات اربعه) راىها را به اسم محمدرضا پارسا به صندوق بریزند. ما بچه بودیم، ما را از تبریز بردند خوى. تابستان هم بود و به ما گفتند که رایها و اسامى رایدهندگان را بنویسید. من و دخترعموها و پسرعموها و قوم و خویشها نشستیم و رای مینوشتیم و دفترهای اخذ رای را با نام رای دهندگان خیالی پر مىكردیم. یعنی اسمهائی را از خود درست میکردیم. مثلا در یك صفحه مىنوشتیم اسماعیل پسر حسن، در صفحه دومى مىنوشتیم حسن پسر اسماعیل. به این صفت ایشان آمدند و شش دوره وكیل شدند یعنى تا 1320 ایشان وكیل مجلس بودند. بعدها در زمان مرحوم دكتر مصدق من معاون اداره عهود و امور حقوقى وزارت خارجه بودم، و قرار شد که با دكتر شایگان و آقای حسن صدر عرضحال ایران را به دیوان لاهه ببریم. جزو اسنادی که در این عرضحال ارائه میشد مدارکی بود که نشان میداد نمایندگان مجلس که در زمان رضاشاه به قرارداد نفت رای داده بودند نماینده منتخب مردم نبودند و همهشان منصوب بودند. از جمله تلگرافى بود كه مرحوم شكوهالملك که کفیل وزارت دربار بود از تهران به آذربایجان كرده بودند، كه «به فرمایش ملوكانه، محمدرضا پارسا نماینده بشود». به دکتر مصدق گفتم بازی زمانه را تماشا كنید كه حالا بنده، پسر ایشان، باید این مدرک را ببرم به لاهه. مرحوم مصدق خندهاش گرفت و چون ایشان هم پدرم را مىشناخت، گفت نه از قضا خوب كارى كرده بودند. پدرم بعد از شهریور ۲۰ به فکر تاسیس کارخانه کاغذسازی افتادند. چون کاغذسازی با سطح صنعت ایران در آن زمان مشکل بود تصمیم گرفتند که کارخانه مقوا سازی تاسیس کنند. بالاخره با تحمل زحمات و مخارج این کار را کردند و اولین کارخانه مقوا سازی را در کرج تاسیس کردند. تا چندین سال پیش هنوز این کارخانه کار میکرد. جد بزرگ مادرم از ایرانیهاى گرجستان بود. او عالم دین، یعنى از ملاهاى گرجستان، بوده. در زمان صفویه گرجستان را كه مىگیرند، ایشان هم [ترغیب] مىشوند كه بیایند اصفهان. به اسم نمازى معروف بودند كه هنوز در خوى مدرسه و حوزه علمیه به اسم نمازى است. خانواده ایشان كه زمان صفویه رفته بود به اصفهان، تا زمان ناصرالدینشاه و كمى از زمان مظفرالدینشاه هم در آنجا بود. در این دوره ملكى را در خوى به آنان اقطاع دادند و این خانواده آمدند به خوى و در همانجا ماندند. پدربزرگ مادرى من، حاج میرزا جبار نام داشت که از تجار بزرگ خوى بود. منزل مسكونىاش در خوی را موزه كردهاند. دائى مادرم حاج شیخ عبدالوهاب هم آخوند بود و خیلى آخوند شوخ و بامزهاى بود كه ما بچهها از او خوشمان مىآمد. كارهاى تردستى مىكرد و ما را مىخنداند. پدر و مادرم در مکتب با هم آشنا شدند. در قدیم (به قول آقاى سروش) دین این همه قبض نداشت و بسطى داشت. مثلا در مكتبها دختر و پسر با هم درس مىخواندند. پدرم و مادرم هم در مكتب با هم درس مىخواندند. یكى از شاگردان آن مکتب هم مرحوم آسیدابوالقاسم آیتالله خوئى بود كه چند سال پیش فوت شد. او زعیم اعظم شیعه و انصافاً با سواد بود. ایشان پدرشان در مشهد مقیم شده بود و خودش در نجف بود. وقتی ایشان به ایران مىآمد، یا پدرشان که از مشهد میآمد، همیشه منزل ما اقامت میکردند. یك روز که به تهران آمده بودند و قرار بود كه بعد از ظهر من آنها را به قم ببرم (من آن موقع وكیل مجلس بودم. یك ماشین كوچك اشكودا داشتم و خودم ماشین را مىراندم.) پدرم به من گفت ما را ببر قم. رفتیم به قم. آیتالله عظمى آسیدابوالقاسم خوئى وقتى ناهار را حاضر كردند آمد و گفت پس حاج زهرا خانم كجاست؟ پدرم گفت كه غذاها را ترتیب مىداد، حالا مىآید. بعد که مادرم آمد، آیتالله به ترکی گفت «حاجخانم یادت هست در مكتب به شما مىگفتم بالاخره تو را مىدهند به این «سوساری» (پدرم چون بور بود آقای خوئی به ترکی به او مىگفت سوساری که تقریبا یعنی زردمو) و تو مىخندیدى و مىگفتى آقا از این حرفها نزن؟ دیدى همانطورى شد که میگفتم؟ ما خانوادهای از طبقه متوسط بودیم و هستیم. خانواده ما اغلب كار آزاد داشتند و تقریباً در خانواده ما، من اولین نفرى بودم كه رفتم به كار دولتى در وزارت خارجه، و الا همه آنها شغل آزاد داشتند. خواهران و برادران
ما سه خواهر و پنج برادر بودیم. برادر بزرگمان محمد که در نظام خدمت میکرد گویا بر اثر ماجرای عشقی انتحار کرد و در ۲۱ سالگی درگذشت. خواهر بزرگم رباب تقریباً دو، سه سالى از بنده سنش بیشتر است و در تهران زندگی میکند. شوهر ایشان دكتر صفرزاده بود كه در ترکیه و آلمان در زمان هیتلر تحصیل طب کرد و بعد از آمدن به ایران رئیس بهداشت قزوین بود. بعد با دکتر جهانشاه صالح و دكتر اقبال در بنگاه حمایت مادران که زمان رضاشاه درست شد، با هم كار مىكردند. ولى دكتر صفرزاده آدم درویشى بود. هیچوقت پى آن را نگرفت كه به خاطر آشنائی با آنها به مقامى برسد. كار طبابت مىكرد و بعد هم كه درگذشت. خدا رحمتش كند. آدم باشرف و باعزتى بود. او هم متولد استانبول بود و اصلا از شبستر بودند. عرق وطن بالاخره همه ایرانیها را به اینجا مىكشد. خواهرم دو دختر به نامهای نسرین و سوسن دارند. خواهر دومم قمرتاج نام داشت كه در ایتالیا درگذشت. با شوهرش مرحوم محمد صدقیانى اواخر عمر در ایتالیا زندگی میکردند. سه پسر به نامهای کریم و فتحالله و امیر و یک دختر بهنام نازی داشت که در ایتالیاست و در آنجا عروسى كرده و زندگى میکند. برادر بعد از من بهنام جبار در تهران است. ایشان در چهارده سالگی بیماری مننژیت سختی گرفتند و بیم مرگ ایشان میرفت. خوشبختانه نجات یافتند ولی این بیماری منجر به ناشنوائی ایشان شد. یادم هست که دکتر توفیق برای معاینه او به منزل ما آمده بود و بعد از معاینه با ناراحتی به مادرم گفت که اتاق جبارآقا را تاریک کنید و بگذارید همانجا بماند، چون دیگر شفایش با خداست و در فکر لباس سیاه باشید. پدرم بعد از رفتن دکتر توفیق در اتاق نشسته بود و دیدم که بیصدا اشک میریزد. جلو رفتم و دلداریش دادم و گفتم پدر اینقدر غصه نخور. نگاهی به من کرد و گفت پسرم هنوز پدر نشدهای که بدانی چه میکشم. رسیدگى به املاک و اموالی كه از پدرمان مانده همه به عهده جبار آقا است. همسر ایشان ناهید خانم از خانوادههای جواد و مجتهدی تبریز هستند و دو پسر بهنامهای محمدرضا و ناصر و یک دختر به نام زهرا دارند. بعد از او برادر دیگرم سعید است. او ورزشکار و شکارچی برجستهای بود. در سازمان امور اداری و استخدامی مدیرکل بود. اواخر زمان شاه رئیس اتاق اصناف شد. همسر اولشان خانم مورا میکلادزه از گرجیان مهاجر به ایران هستند. فرزندشان دکتر محمود پارسا در آمریکا پزشک متخصص امراض سالخوردگان بود و متاسفانه اخیرا در حادثه رانندگی فوت شد. خانم دوم ایشان مینا مظاهر است که فرزندشان نازنین در آمریکا است. برادر كوچكترى دارم بهنام اردشیر. كوچك كه عرض میكنم نسبت به سن خودم، والا او هم شصت و پنج، شش سال دارد. او در فرانسه تحصیل كرده و روانپزشك است. ایشان سالهاست كه مقیم شهر کوچک و آرام «بیاریتز» در جنوب غربی فرانسه است. خانمش هانریت فرانسوى است. خیلى خانم فهمیده و اهل فرهنگى است و او هم بازنشسته شده. بعد از 28 مرداد بنده به زندان افتادم و بعد که آزاد شدم، اردشیر داشت تحصیلش تمام مىشد. در نامهای به او نوشتم : برادر برگرد و به مملكتمان بیا، براى این كه از این اطلاعات و تخصص شما مملكت خودمان باید استفاده بكند. او جواب داد : داداش، مگر در ایران با شما چه رفتاری كردهاند كه میگوئید من هم برگردم به ایران؟ من همین جا مىمانم. نحوه فکرش اینطور بود. و در همانجا ماند و ازدواج کرد و کار کرد و از طبیبهاى سرشناس فرانسه است. سه دختر دارد : کاترین و ایزابل و ناتالی. خواهر سوم ناهید كه كوچكتر از همه ما است و خانم آقای نصرتالله نادرى است. با آقای نادری در دانشکده حقوق همدرس بودیم. ایشان مدتی عضو هیئتمدیره بانك عمران بودند و حالا بازنشستهاند. دو پسر به نامهای نادر و نعمت و دو دختر به نامهای نگار و نازک دارند و در تهران زندگى مىكنند. * (ما طرف روسيه رود ارس را در تركى مىگوئيم «اوتاى»، در مقابل آن اين طرف را مىگوئيم «بوتاى». يعنى آن طرف ارس و اين طرف ارس) |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم آذر 1386ساعت 19:7 توسط خوی سون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دارالصفای خوی... شهری که آرامگاه ابدی شمس تبریزی است ... شهری که پوریای ولی این شیر مرد تاریخ در آن خفته است... شهری که آیت الله خویی ها ،فاضلی ها مرقاتی ها،آقاسی ها ، حاتم خان ها ودنبلی ها ،ملا علی وملا حسن وملا احمد ها ، سید مقبره ها وشیخ نوایی ها وزریاب ها و جوانشیرها و ریاحی ها و هنرور ها وکوچری ها و هزاران سردار شهید پرورده...هزاران هزار مردان نام آور که...در جای جای این کره خاکی بودند و هستند وخواهند بود...
شهری که در تورات از آن یاد شده ... شهری که هخامنشها از آن به عظمت یاد کرده اند... شهری که درلحظه لحظه های افتخارو غرور این سرزمین نامی درخشان دارد ...دیار عاشقان خدا...دارالمومنین...و شهری که جای جایش مهد علم و ادب و عرفان است... واکنون در انتظار برآورده شدن خواست دیرین و بحق مردمش ، نیازمند توجه و همت والای شما فرزندان غیور و متعهد خویش است....دست یاری به هم دهیم و در آبادانیش بکوشیم...افتخار ما تمدن بی همتا و ۶۰۰۰ ساله خوی واميد ما باز گرداندن شکوه وعظمت مجدد وبرحق خوی در سايه ايرانی قوی ومقتدراست .اوجالسین خوی آدی... آبادلانسین ...حاققینا یئتیرسین خویوموز |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اردیبهشت 1385 |
|
RSS
|